شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، این تنها چیزی است که مطمئنم. ضحاک ماردوش خون طلب می کند، صبح به صبح در حمام خون استحمام می کند و باز خون طلب می کند و خون و خون و خون ….. ما انسانیم و انسان از نسیان می آید و نسیان یعنی فراموشی. آیا
برچسب: نویسنده: حدیث شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 20:30
سال ها پیش که می نوشتم، نوشته هایم نارنجی بودند، نارنجی به رنگ پاییز، حالا زمستان است اما سفید نیست، سرخ است. سرخ نه به رنگِ انار، که به رنگِ خون! زمستان است اما سفید نیست، سیاه است، سیاه مثل لباس عزا که بر تن کرده ایم. زمستان است و زمستانی است که، انگار بعدش بهاری نیست.1.از پشت درِ اتاق صدایش را شنیدم، مشغول کار خودم بودم و دقت نمی کردم با که چه می گوید. فقط شنیدم که میخواهد برود بیرون. با مادرش خداحافظی کرد و به من چیزی نگفت و رفت ... رفت. شاید فکر میکرد و شاید فکر میکردم که دوباره باز خواهد گ
برچسب: نویسنده: حدیث شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 20:30